باورهاي دروني من

نان را,

هوا را،

روشنی را،

بهار را

ازمن بگیر

اما،

خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا فروبندم

                                        پابلو نرودا

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392| ساعت 13:34| توسط |


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392| ساعت 13:19| توسط |

كسي كه تو را درك مي كند

از برادرت به تو نزديك تر است.

چرا كه ممكن است،نزديكانت ترا درك نكنند،

                                                 وبه ارزش واقعي تو واقف نباشند

                                                              جبران خليل

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391| ساعت 13:54| توسط |

چه قدر دزديدن نگاه

از چشمان تو

لذت بخش است

گويي

تيله اي از چشمم به دلم مي افتد

بانو!

با مردي كه تيله هاي

بسيار دارد

مي آيي؟

                كيكاوس ياكيده

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391| ساعت 13:50| توسط |

به قول سهراب عزيز:

گاهي اوقات:من به اندازه يك ابر دلم  مي گيرد...

به خاطر چيزايي كه دوروبرم مي بينمو نمي تونم كاري كنم..و تحمل همين برام خيلي سخته!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391| ساعت 13:43| توسط |

مرا ببخش

كه پنداشتم

شادي پرواز پرستوها

از شوق حضور توست

آن ها بهار را

با تو اشتباه مي گيرند

آخر كوچك اند:

كوچكم

گزيده اي از اشعار كيكاوس ياكيده



نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391| ساعت 8:30| توسط |

جايي خوندم:بايد مانند كرگدن سخت بودو بي تفاوت !!!

بگذار رهگذران روزگار به رويت لجن بپاشندو تو را "هو" كنند.توراهي را كه مي داني درست است در پيش بگير وبه هاي وهوي اطرافيان كاملا بي اعتنا باش،همانند يك كرگدن راه خود را بگير و برو!!

خواهي ديدكه فقط كافي است يك فرسنگ از اين رهگذران دور شوي و فردا كه در سر پيچ بعدي زندگي ات قرار مي گيري،ديگر از اين رهگذران خبري نخواهد بود......


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391| ساعت 14:1| توسط |

مطمئنم،تا حالا به اين موضوع فكر كردي كه:آيا اين شخص نيمه گمشده ام هست يانه؟!

شل سيلور،نويسنده كتابهاي بچگيم،كه كتاب معروفش،(درخت بخشنده)كه همه مي شناسنش.

تو يه داستان كوتاه ديگه اي در مورد قطعه اي مي نويسه كه به دنبال قطعه اي كه مناسب خودش باشه ميگرده! تا اونو با خودش ببره.تواين راه ،بعضيا از چيزي سردر نمي آوردن،بعضيا ريزبين،بعضيا بي توجه وبعضيا....

تواين چالش ها،ياد مي گيره كه چطور از چشم گرسنه ها مخفي شه،در ديدار بايك دايره،كامل متوجه مي شه كه اونم مناسبش نيست وبايد به تنهايي قل بخوره ورشد كنه!

تنهابود!تا اينكه تصميم گرفت قل بخوره،چند بار خوشو بالا كشيد،چندبار افتاد تا اينكه گوشه هاش سائيده شدوشكل و قالبش عوض شد و به راحتي قل خورد.

مي خوام بگم: اينكه ماآدمها،فقط به ظاهر قضيه توجه كنيم و بگيم:اين،نيمه گمشدمه! وبه عمق مسئله واينكه توهرمسيري از زندگي آدمها قالبشون وشكل زندگيشون عوض مي شه توجهي ندارن. اما هركسي مي تونه نيمه گمشده ي خودشو پيدا كنه، نيمه اي كه باهاش رشد كنه و قالب ولباس هم بشن..،همه تفاوتها وتضادهارو در نظر بگيري!جالبه توجه كني،بعضيا اصلا نيمه گمشده ي خودشونم نيستن چه برسه نيمه گمشده ي شما باشن.......

بارارا دي.آنجليس كتابي با عنوان،آيا تو نيمه گمشده ام هستي؟ نوشته كه توصيه مي كنم حتما بخونين تا با واقعيتهاي زيادي روبرو بشين...


نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391| ساعت 10:22| توسط |

تاحالافكركردي،اگه عضوي ازوجودت رو به كسي ببخشي و تو مسير سرنوشتش قرار بگيري چي ميشه؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391| ساعت 14:45| توسط |















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت